تبلیغات اینترنتیclose
در انتهای شب - شب رگبار و طوفان( ( امید صباغ نو ) )
پیچک ( امید صباغ نو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دیوار میلرزید و زن انگار عاشق شد!

***


در انتهای شب - شب رگبار و طوفان
او مانده بود و تکّه ابری خیس باران

بازار گریه داغ بود و غربت زن -
آرام میزد بوسه بر اندام گلدان

مثل تمام خاطرات مانده در باد
یک برگ دیگر طی شد از تقویم انسان

از شدت غربت ولی پژمرده بودند
گلدان کنار پنجره – زن روی ایوان!

زن یک نوار از قاب احساسش جدا کرد
آن را درون ضبط صوتش کرد پنهان

بغضی گلوی ضبط را می بست-اما
مردی پر از آهنگ غم میخواند در آن

دیوار میلرزید و زن انگار عاشق شد!
شعری سرود- از خاطرات یک خیابان

یک مرد- یک چتر زرشکی- در شبی سرد
در انتظار دوستی در زیر باران!

مردی که ساده آمد و لبخند میزد!
رفتند تا یک قهوه خانه – سبزه میدان!

در ازدحام مردم دودی نشستند
بعدش سفارش- قهوه ی شیرین و قلیان

باهم- برای هم – چه شیرین شعر گفتند
فال هزاران ساله میدیدند در فنجان

خودکار شاعر برزمین افتاد-دیگر نه!
پس کو – کجا رفتی- بگو - لعنت به شیطان!

حالا فقط از مرد سنگی مانده بر جای
رویش نوشته قطعه ای از خطّ پایان!!

 

 ( امید صباغ نو )

http://www.shereno.com/1435/3006/29323.html

برچسب ها : ,

موضوع : تاریخ بی حضور تو بخش پنجم, | بازديد : 391